فیتیله جمعه تعطیله
دخمل مامانی چند وقت بود که خیلی دلمون گرفته بود و از دست مریضیای شما خسته شده بودیم خواستیم یه روز بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه. روز جمعه دوازده مهر بعد از نماز ظهر رفتیم بیرون اول از همه چون خیلی گشنمون بود رفتیم رستوران فدک تا دلی از عزا در بیاریم. با بابایی نصف نصف حساب کردیم. بعد از ناهار شما اشاره میکردی به رنگین کمان. بردیمت اونجا خیلی خوشت اومده بود فقط هم میخواستی سوار ماشین بشی و پیاده هم نمیشدی. آخرش من و بابایی خسته شدیم و با گریه از شهربازی آوردیمت بیرون. بعد هم رفتیم مسجد جمکران. خیلی شیطونی میکردی. یه عالمه تسبیح برداشته بودی و بازی میکردی. وقتی اومدیم خونه ساعت پنج بعدازظه...












